تبليغاتX
روزنوشت

روزنوشت




همیشه وقتی

«قهرمان مرد» قصه می‌میرد

زن قصه می‌فهمد که از او باردار است

...

همیشه وقتی

زن قصه می‌میرد

فقط «می‌میرد»!




+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 11:50  توسط فاطمه کاوندی  | 

اینجا چیزی در انتظار تو نیست!




...

موهایی که دوست داشتی را چیده‌ام

ریحان‌های توی باغچه را هم

...



+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 13:7  توسط فاطمه کاوندی  | 

زیبا




شما چقدر زیبایید خانم!

این را من گفتم

وقتی به او زل زده بودم


او اما چیزی نفهمید


یک نفر از پشت

با لهجه‌ی شیرینی گفت:

مادمازل سیل‌ووپله

و من کنار رفتم!




+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 17:16  توسط فاطمه کاوندی  | 

یاد تو





...

مسموم می‌کند یاد تو

مخمل سبز خاطرات مرا

...




+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 16:21  توسط فاطمه کاوندی  | 

!



بعضی‌ همیشه اول‌اند

بعضی همیشه دوم‌

بعضی‌ نهایتاً سوم‌

آخر

شدن

هم 

عار

نیست!



 


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 22:27  توسط فاطمه کاوندی  | 

دیوار سرد سیمانی بلند







فرقی نمی‌کند کدام طرف باشی
پشت این دیوار سرد سیمانی بلند
از هر طرف نگاه کنی جهان خاکستری‌ست





+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 11:20  توسط فاطمه کاوندی  | 

خدای کودکی‌




روزی روزگاری خدا بود، حتی اگر نبود!





+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 21:11  توسط فاطمه کاوندی  | 

مرداد لعنتی




پس کی تمام میشود این مرداد لعنتی و خبرهای بد

این مرداد که نه ...همه مردادهای قبل و بعد





+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 20:25  توسط فاطمه کاوندی  | 

بزنید ای بوق‌های ممتد، بزنید!






به تنگ آمد‌‌‌‌گان را

سگان افسار گسیخته‌ می‌درند

جان پناهی نیست

بزنید ای بوق‌های ممتد، بزنید!






+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 17:32  توسط فاطمه کاوندی  | 

شب

دراز

است

و

قلندر

بیدار!


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 22:5  توسط فاطمه کاوندی  | 

آن دو نفر




آنها دو نفر بودند،

من و یک نفر دیگر که نمی‌شناختمش.

...




+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 1:5  توسط فاطمه کاوندی  | 

 

 

 

 

 

شال سبزو می ندازیم رو شونه مون

به عزاتون شال مشکی می خریم...

 

 

 

http://koo.blogfa.com/

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 14:56  توسط فاطمه کاوندی  | 

 

جوانه

 زد

سبز

 شد

قد

کشید

و

ناجوانمردانه

به

خاک

افتاد

تا دوباره کی

جوانه زدنی

سبز شدنی

قد کشیدنی

.

.

.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 16:53  توسط فاطمه کاوندی  | 


Je ne veux pas

Il me dit ses histoires


Je ne veux pas

les chansons qu'il me chante

Je ne veux pas

Il parle avec moi de l'amour

Oh

Il joue avec mon coeur

Il triche avec ma vie

je sais

Tout qu'il dit n'est pas vrai

je sais

Tout qu'il parle de la voiture NOIR, n'est pas vrai

je sais

Tout qu'il parle avec moi de l'amour, n'est pas vrai

Oh

Il joue avec mon coeur

Il triche avec ma vie

Tout qu'il dit n'est pas vrai

Mon gars à moi

Je ne veux pas

Je ne peux pas

-Fatemeh -

(after listening to a french chanson without knowing the text compeletly )

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:40  توسط فاطمه کاوندی  | 

پیرمرد مربعی

مالکوم اس. هِگ

ترجمه: فاطمه کاوندی

 

 

یکی بود یکی نبود.

پیرمردی بود که در خانه‌ای مربعی زندگی می‌کرد.

او همه‌ی سال‌های عمرش را در همین خانه‌ی مربعی گذرانده بود، اما هیچوقت، از ته دل احساس شادی نکرده بود.

ماشین او مربع بود؛ مبلمان خانه‌اش مربع بودند، حتی گربه‌ی خانگی‌اش هم مربع بود.

اغلب او در این فکر بود که زندگی کردن در یک خانه‌ی لوزی یا مستطیل یا حتی در یک خانه‌ی گرد، چه شکلی خواهد بود.

او می‌دانست از زندگی در یک خانه‌ی مربعی با مبلمان مربع و گربه‌ی مربع خوشحال نیست؛ اما مطمئن نبود آیا می‌تواند همه‌ی آنها را تغییر دهد یا نه.

یک روز در حالیکه در صندلی راحتی مربع خود نشسته بود و از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد یک قطره اشک روی گونه‌اش غلتید. با خود گفت:

"می‌دونم که من یه آدم مربع نیستم و به یه خونه‌ی مربعی تعلق ندارم. باید بفهمم واقعاً دلم می‌خواد چه شکلی باشم، آره، می‌رم، می‌گردم و پیداش می‌کنم".

پیرمرد بلند شد و چیزهای مورد علاقه‌اش را داخل یک چمدان مربع جمع کرد، گربه‌ی مربعش را زد زیر بغلش و با هم از خانه بیرون آمدند، سوار ماشین کوچولوی قرمز رنگ مربع شدند و راه افتادند.

آنها به کشورهایی با ساختمان‌های بلند مستطیلی سفر کردند.

و شهرهایی را دیدند که در آنها خانه‌های مربعی کوچک کنار هم قرار داشتند، بعضی از خانه‌های مربعی حتی روی همدیگر رفته بودند.

آنها به جاهایی رفتند که مردم کلاه‌های نوک‌تیز به سر می‌گذاشتند و در خانه‌هایی با سقف‌های نوک‌تیز زندگی می‌کردند.

و در شهرهایی ماندند که مردم آن در خانه‌هایی شناور روی آب، زندگی می‌کردند.

پس از ماه‌ها جستجو؛ پیرمرد و گربه‌اش خیلی خسته شدند و نزدیک بود پیرمرد امیدش را برای پیدا کردن شکلی که خوشحالش کند، از دست بدهد.

فقط یک جا مانده بود که او می‌توانست به آن فکر کند، جایی که هنوز ندیده بودند، آنها به سمت کشوری رفتند که خیلی سرد بود و تقریباً هر روز در آنجا برف می‌بارید.

مردمی که آنجا زندگی می‌کردند اسکیمو نام داشتند و خانه‌های گنبدی شکل‌شان از قالب‌های یخ درست شده بود.

آنها کلاه‌های گرد و پشمالو بر سر می‌گذاشتند و چهره‌های گرد و شادشان لبخند بر لب داشت.

مردهای اسکیمو از میان چاله‌های گردی که داخل یخ‌های ضخیم درست کرده بودند ماهی می‌گرفتند.

و گاهی اوقات پیرمرد هم با آنها می‌رفت: او واقعاً عاشق ماهیگیری بود.

وقتی زن‌های اسکیمو ماهی‌ را می‌پختند، پس‌مانده‌های آن را برای گربه‌ی پیرمرد نگه‌می‌داشتند.

بعد از ظهرها بچه‌ها در میان برف‌ها بازی می‌کردند.

آنها با پرتاب گلوله‌های گرد و نرم برف به طرف یکدیگر، بازی "جنگ برفی" می‌کردند و بعضی روزها نیز پیرمرد به آنها در جمع کردن برف برای درست کردن آدم برفی کمک می‌کرد، این کار او را خیلی خوشحال می‌کرد، پیرمرد از دیدن بازی بچه‌ها و شنیدن خنده‌‌های پر شور و هیجان آنها به وجد می‌آمد و قلبش پر از امید می‌شد.

آن شب وقتی پیرمرد در رختخوابش دراز کشیده بود با خود فکر کرد، چقدر احساس شادی می‌کند. او اسکیموها را دوست داشت، خانه‌های گنبدی آنها را دوست داشت، گربه‌ی او هم خوشحال بود و حسابی چاق و چله شده بود و از همه مهمتر، پیرمرد اصلاً احساس تنهایی و کسالت نمی‌کرد.

پیر مرد با خود زمزمه کرد: "اینجا رو دوست دارم، خونه‌ی گنبدیم رو دوست دارم، دوست دارم گلوله‌های گرد برفی درست کنم و از چاله‌های گرد ماهیگیری کنم.  حالا دیگه مطمئنم که هیچوقت نمی‌خواستم آدم مربعی باشم، من می‌خواستم یک آدم گرد باشم"!

در همین موقع گربه‌ی پیرمرد پرید توی تخت و دور یک توپ نرم و گرد، حلقه زد.

صورت پیرمرد از اشک‌های شادی پر شد. گربه‌اش دیگر مربع نبود و آنها هر دو حالا گرد و دوست داشتنی بودند، و خیلی خوشحال! 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 22:3  توسط فاطمه کاوندی  | 

 

 

 

 

 

 

 

خداحافظ... من می‌روم... نه اینکه پیله‌ام را شکسته‌ام ... یا بال‌هایم درآمده... نه... دیگر پروانه نخواهم شد... می‌دانم... من می‌روم... پیله‌ام را هم بر دوش می‌کشم... پیله‌ام را با خود می‌برم... و می‌روم  ...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 2:24  توسط فاطمه کاوندی 

 

 

 

 

تمام شب مورچه‌های نامرئی روی تنم راه می‌روند. پاهای لاغرشان را حس می‌کنم. و راه رفتن‌های تند وعجیبشان را! توی تاریکی با سرعتی باور نکردنی روی پوست تنم می‌لغزند. در یک هزارم ثانیه از روی بازوی چپم به انگشت‌های پای راستم می‌رسند و از ساق پای راستم به گونه‌ی چپم!

کسی مورچه‌ها را نمی‌بیند.

کسی حرفم را باور نمی‌کند.

ولی من حرکت پاهای لاغرشان را حس می‌کنم.

و

هیچ

خوابم نمی‌برد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 13:3  توسط فاطمه کاوندی 

 

 

تو را

قطعه

قطعه

قطعه

خواهم شد

تقدیم خواهی کرد

به رسم روزگار

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 22:26  توسط فاطمه کاوندی 

 

 

روزی که

 من رفتی

تو رفتم

آب از آب تکان نخوردی

و این

خود خود عشق بودم!

فرودگاه - اردیبهشت - ۸۷

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 16:6  توسط فاطمه کاوندی 

 

 

 

 

 

پسری که دوست داشت راه برود!

(فاطمه کاوندی)

 

پسری که دوست داشت راه برود، وقتی هفت ماهش بود راه رفتن را یاد گرفت.

صبح‌ که چشم‌هایش را باز می‌کرد اول یک دورِ کامل دور اتاق می‌چرخید و بعد تا دستشویی می‌دوید.

توی آشپزخانه موقع خوردن صبحانه دور میز راه می‌رفت و لقمه‌های نان و پنیر و کره را از مادرش می‌گرفت و گاز می‌زد.

فقط برای سر کشیدن چند قلپ چای شیرین ممکن بود بایستد.

و دوباره راه می‌افتاد.

هیچکس نمی‌توانست او را راضی به نشستن کند.

او تمام مسیر خرید روزانه را دست در دست مادرش راه می‌رفت.

خسته که نمی‌شد هیچ، تازه اگر مادرش برای خریدن چیزی می‌ایستاد او تا چند مغازه جلوتر را چندین بار می‌رفت و برمی‌گشت.

وقتی به خانه می‌رسیدند و مادر مشغول پختن نهار بود او یا توی حیاط دنبال پروانه‌ها می‌دوید و یا مورچه‌ها را تا لانه‌اشان همراهی می‌کرد.

گاهی هم تفنگش را روی دوشش می‌گذاشت و رژه می‌رفت.

دوچرخه‌سواری را دوست داشت اما خیلی سوار دوچرخه‌اش نمی‌شد.

باید راه می‌رفت. و دوچرخه‌سواری که راه رفتن نبود.

برای خوردن ناهار که صدایش می‌کردند اخم‌هایش توی هم می‌رفت.

بعد از ناهار مادر می‌خوابید.

اما او بیدار بود.

اگر تابستان بود توی حیاط خودش را مشغول می‌کرد و زمستان‌ها  از این اتاق به آن اتاق می‌رفت.

شب‌ها مادر توی اتاق او می‌خوابید چون بعضی وقت‌ها او توی خواب هم راه می‌رفت!

وقتی هفت سالش شد و به مدرسه رفت معلمش را کلافه ‌کرد از بس توی کلاس راه رفت.

وقتی هم مجبورش می‌کردند بنشیند اجازه می‌گرفت برود دستشویی، بعد می‌رفت توی حیاط

و راه می‌رفت و راه می‌رفت و راه می‌رفت.

پدر و مادرش حتی یک بار او را پیش دکتر بردند.

دکتر خندید و گفت: او که مریض نیست، فقط دوست دارد راه برود.

 

پسری که دوست داشت راه برود حالا مرد بزرگی شده.

توی اداره کار می‌کند.

صبح‌ها برای اینکه دیرش نشود سوار مترو می‌شود.

اما همیشه عصرها بعد از کار قدم‌زنان به خانه برمی‌گردد.

ورزش مورد علاقه‌اش پیاده‌روی است.

و روزهای تعطیل کوه‌نوردی می‌کند.

 

او حالا مردی شده است که دوست دارد راه برود!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:19  توسط فاطمه کاوندی  |