همیشه وقتی
«قهرمان مرد» قصه میمیرد
زن قصه میفهمد که از او باردار است
...
همیشه وقتی
زن قصه میمیرد
فقط «میمیرد»!
همیشه وقتی
«قهرمان مرد» قصه میمیرد
زن قصه میفهمد که از او باردار است
...
همیشه وقتی
زن قصه میمیرد
فقط «میمیرد»!
شما چقدر زیبایید خانم!
این را من گفتم
وقتی به او زل زده بودم
او اما چیزی نفهمید
یک نفر از پشت
با لهجهی شیرینی گفت:
مادمازل سیلووپله
و من کنار رفتم!
...
مسموم میکند یاد تو
مخمل سبز خاطرات مرا
...
بعضی همیشه اولاند
بعضی همیشه دوم
بعضی نهایتاً سوم
آخر
شدن
هم
عار
نیست!
روزی روزگاری خدا بود، حتی اگر نبود!
پس کی تمام میشود این مرداد لعنتی و خبرهای بد
این مرداد که نه ...همه مردادهای قبل و بعد
به تنگ آمدگان را
سگان افسار گسیخته میدرند
جان پناهی نیست
بزنید ای بوقهای ممتد، بزنید!
آنها دو نفر بودند،
من و یک نفر دیگر که نمیشناختمش.
...
جوانه
زد
سبز
شد
قد
کشید
و
ناجوانمردانه
به
خاک
افتاد
تا دوباره کی
جوانه زدنی
سبز شدنی
قد کشیدنی
.
.
.
Je ne veux pas
Il me dit ses histoires
Je ne veux pas
les chansons qu'il me chante
Je ne veux pas
Il parle avec moi de l'amour
Oh
Il joue avec mon coeur
Il triche avec ma vie
je sais
Tout qu'il dit n'est pas vrai
je sais
Tout qu'il parle de la voiture NOIR, n'est pas vrai
je sais
Tout qu'il parle avec moi de l'amour, n'est pas vrai
Oh
Il joue avec mon coeur
Il triche avec ma vie
Tout qu'il dit n'est pas vrai
Mon gars à moi
Je ne veux pas
Je ne peux pas
-Fatemeh -
(after listening to a french chanson without knowing the text compeletly )
پیرمرد مربعی
مالکوم اس. هِگ
ترجمه: فاطمه کاوندی
یکی بود یکی نبود.
پیرمردی بود که در خانهای مربعی زندگی میکرد.
او همهی سالهای عمرش را در همین خانهی مربعی گذرانده بود، اما هیچوقت، از ته دل احساس شادی نکرده بود.
ماشین او مربع بود؛ مبلمان خانهاش مربع بودند، حتی گربهی خانگیاش هم مربع بود.
اغلب او در این فکر بود که زندگی کردن در یک خانهی لوزی یا مستطیل یا حتی در یک خانهی گرد، چه شکلی خواهد بود.
او میدانست از زندگی در یک خانهی مربعی با مبلمان مربع و گربهی مربع خوشحال نیست؛ اما مطمئن نبود آیا میتواند همهی آنها را تغییر دهد یا نه.
یک روز در حالیکه در صندلی راحتی مربع خود نشسته بود و از پنجره به بیرون نگاه میکرد یک قطره اشک روی گونهاش غلتید. با خود گفت:
"میدونم که من یه آدم مربع نیستم و به یه خونهی مربعی تعلق ندارم. باید بفهمم واقعاً دلم میخواد چه شکلی باشم، آره، میرم، میگردم و پیداش میکنم".
پیرمرد بلند شد و چیزهای مورد علاقهاش را داخل یک چمدان مربع جمع کرد، گربهی مربعش را زد زیر بغلش و با هم از خانه بیرون آمدند، سوار ماشین کوچولوی قرمز رنگ مربع شدند و راه افتادند.
آنها به کشورهایی با ساختمانهای بلند مستطیلی سفر کردند.
و شهرهایی را دیدند که در آنها خانههای مربعی کوچک کنار هم قرار داشتند، بعضی از خانههای مربعی حتی روی همدیگر رفته بودند.
آنها به جاهایی رفتند که مردم کلاههای نوکتیز به سر میگذاشتند و در خانههایی با سقفهای نوکتیز زندگی میکردند.
و در شهرهایی ماندند که مردم آن در خانههایی شناور روی آب، زندگی میکردند.
پس از ماهها جستجو؛ پیرمرد و گربهاش خیلی خسته شدند و نزدیک بود پیرمرد امیدش را برای پیدا کردن شکلی که خوشحالش کند، از دست بدهد.
فقط یک جا مانده بود که او میتوانست به آن فکر کند، جایی که هنوز ندیده بودند، آنها به سمت کشوری رفتند که خیلی سرد بود و تقریباً هر روز در آنجا برف میبارید.
مردمی که آنجا زندگی میکردند اسکیمو نام داشتند و خانههای گنبدی شکلشان از قالبهای یخ درست شده بود.
آنها کلاههای گرد و پشمالو بر سر میگذاشتند و چهرههای گرد و شادشان لبخند بر لب داشت.
مردهای اسکیمو از میان چالههای گردی که داخل یخهای ضخیم درست کرده بودند ماهی میگرفتند.
و گاهی اوقات پیرمرد هم با آنها میرفت: او واقعاً عاشق ماهیگیری بود.
وقتی زنهای اسکیمو ماهی را میپختند، پسماندههای آن را برای گربهی پیرمرد نگهمیداشتند.
بعد از ظهرها بچهها در میان برفها بازی میکردند.
آنها با پرتاب گلولههای گرد و نرم برف به طرف یکدیگر، بازی "جنگ برفی" میکردند و بعضی روزها نیز پیرمرد به آنها در جمع کردن برف برای درست کردن آدم برفی کمک میکرد، این کار او را خیلی خوشحال میکرد، پیرمرد از دیدن بازی بچهها و شنیدن خندههای پر شور و هیجان آنها به وجد میآمد و قلبش پر از امید میشد.
آن شب وقتی پیرمرد در رختخوابش دراز کشیده بود با خود فکر کرد، چقدر احساس شادی میکند. او اسکیموها را دوست داشت، خانههای گنبدی آنها را دوست داشت، گربهی او هم خوشحال بود و حسابی چاق و چله شده بود و از همه مهمتر، پیرمرد اصلاً احساس تنهایی و کسالت نمیکرد.
پیر مرد با خود زمزمه کرد: "اینجا رو دوست دارم، خونهی گنبدیم رو دوست دارم، دوست دارم گلولههای گرد برفی درست کنم و از چالههای گرد ماهیگیری کنم. حالا دیگه مطمئنم که هیچوقت نمیخواستم آدم مربعی باشم، من میخواستم یک آدم گرد باشم"!
در همین موقع گربهی پیرمرد پرید توی تخت و دور یک توپ نرم و گرد، حلقه زد.
صورت پیرمرد از اشکهای شادی پر شد. گربهاش دیگر مربع نبود و آنها هر دو حالا گرد و دوست داشتنی بودند، و خیلی خوشحال!
خداحافظ... من میروم... نه اینکه پیلهام را شکستهام ... یا بالهایم درآمده... نه... دیگر پروانه نخواهم شد... میدانم... من میروم... پیلهام را هم بر دوش میکشم... پیلهام را با خود میبرم... و میروم ...
تمام شب مورچههای نامرئی روی تنم راه میروند. پاهای لاغرشان را حس میکنم. و راه رفتنهای تند وعجیبشان را! توی تاریکی با سرعتی باور نکردنی روی پوست تنم میلغزند. در یک هزارم ثانیه از روی بازوی چپم به انگشتهای پای راستم میرسند و از ساق پای راستم به گونهی چپم!
کسی مورچهها را نمیبیند.
کسی حرفم را باور نمیکند.
ولی من حرکت پاهای لاغرشان را حس میکنم.
و
هیچ
خوابم نمیبرد.
تو را
قطعه
قطعه
قطعه
خواهم شد
تقدیم خواهی کرد
به رسم روزگار
روزی که
من رفتی
تو رفتم
آب از آب تکان نخوردی
و این
خود خود عشق بودم!
فرودگاه - اردیبهشت - ۸۷
پسری که دوست داشت راه برود!
(فاطمه کاوندی)
پسری که دوست داشت راه برود، وقتی هفت ماهش بود راه رفتن را یاد گرفت.
صبح که چشمهایش را باز میکرد اول یک دورِ کامل دور اتاق میچرخید و بعد تا دستشویی میدوید.
توی آشپزخانه موقع خوردن صبحانه دور میز راه میرفت و لقمههای نان و پنیر و کره را از مادرش میگرفت و گاز میزد.
فقط برای سر کشیدن چند قلپ چای شیرین ممکن بود بایستد.
و دوباره راه میافتاد.
هیچکس نمیتوانست او را راضی به نشستن کند.
او تمام مسیر خرید روزانه را دست در دست مادرش راه میرفت.
خسته که نمیشد هیچ، تازه اگر مادرش برای خریدن چیزی میایستاد او تا چند مغازه جلوتر را چندین بار میرفت و برمیگشت.
وقتی به خانه میرسیدند و مادر مشغول پختن نهار بود او یا توی حیاط دنبال پروانهها میدوید و یا مورچهها را تا لانهاشان همراهی میکرد.
گاهی هم تفنگش را روی دوشش میگذاشت و رژه میرفت.
دوچرخهسواری را دوست داشت اما خیلی سوار دوچرخهاش نمیشد.
باید راه میرفت. و دوچرخهسواری که راه رفتن نبود.
برای خوردن ناهار که صدایش میکردند اخمهایش توی هم میرفت.
بعد از ناهار مادر میخوابید.
اما او بیدار بود.
اگر تابستان بود توی حیاط خودش را مشغول میکرد و زمستانها از این اتاق به آن اتاق میرفت.
شبها مادر توی اتاق او میخوابید چون بعضی وقتها او توی خواب هم راه میرفت!
وقتی هفت سالش شد و به مدرسه رفت معلمش را کلافه کرد از بس توی کلاس راه رفت.
وقتی هم مجبورش میکردند بنشیند اجازه میگرفت برود دستشویی، بعد میرفت توی حیاط
و راه میرفت و راه میرفت و راه میرفت.
پدر و مادرش حتی یک بار او را پیش دکتر بردند.
دکتر خندید و گفت: او که مریض نیست، فقط دوست دارد راه برود.
پسری که دوست داشت راه برود حالا مرد بزرگی شده.
توی اداره کار میکند.
صبحها برای اینکه دیرش نشود سوار مترو میشود.
اما همیشه عصرها بعد از کار قدمزنان به خانه برمیگردد.
ورزش مورد علاقهاش پیادهروی است.
و روزهای تعطیل کوهنوردی میکند.
او حالا مردی شده است که دوست دارد راه برود!